عظمت انديشه های مولانا درگذرگاه تاريخ

                                                                     

دفتر يونسکو ( سازمان آموزشی ، علمی و فرهنگی وابسته به موسسۀ ملل متحد ) درپاريس، براساس پيشنهاد دولت ترکيه و تا ئيد سايردول عضو، سال 2007 را بنام سال مولانا جلال الدين محمد بلخی ، عارف - فيلسوف و اديب پر آوازۀ عالم بشريت مسمی گردانيد، که بی شک مايۀ افتخار وسربلندی ادب دوستان و فرهنگيان جهان، منجمله حوزۀ ادبی و فرهنگی منطقۀ ما گرديد.هيچ ترديدی نيست، که مولوی يکی ازشگفتی های تبار انسانی و شخصيت عالی مقام دنيای عرفان ، تصوف، فلسفه، ادب وانديشه ميباشد وسحر بيان واحجاز قلمش چنان منيع ورفيع است، که درخشش آنها تا جاودان، قنديل وار به کاخ پر عظمت سخن، روشنايی می بخشد. بسترزايش و گهوارۀ پرورش انديشه های ادبی وفلسفی اين ابرمرد بستان تفکر و تعقل، محيط زندگی پراز شيفتگی، شيدايی و شوريدگی انسانهای بوده، که درجهان هستی، واقعيتهای حيات را درآيينۀ آرزوهای انسانی خويش به تصوير ميکشيدند.  مولانا اصالت بعد فکری انسان، سازندگی شخصيت ورشد نيروی انديشه را در ارتباط به همدگر و مکمل يکديگر پنداشته و درآثار ماندگارش امر تکاپو وتلاش در راه رسيدن به والاترين شگوفايی شخصيت ونيل به مقام کمال، فضل و شکوهمندی ، تجلی شايسته يی دارد:

       ای برادر تو همان انديشه ای       مابقی خود استخوان وريشه ای

       گرگل است انديشۀ  تو گلشنی       وربود خاری، تو هيمۀ گلخنی

                                                ( مثنوی معنوی ، دفتر دوم)

  درقلمرو ادبيات و فرهنگ ، درسپهرصاف و نيلگون سخن و قلم و درمنظومۀ شمسی حکمت و فلسفه ، مولانا از زمرۀ آندسته از فضلا ودانشمندان روشن ضمير و سخنوران نستوه ادب پارسی ميباشد ،که نام و يادش پيوسته مايۀ افتخار، مباهات و سربلندی اهل خرد بوده وبا وجود اينکه، اين ستارۀ درخشان دنيای علم و دانش، قرنها پيش دست از دامان زندگی کشيده و درسينۀ سرد گور آرميده، بآنهم با کلام ماندگارش از بام معرفت برکاخ پرعظمت انديشه، پرتو افشانی ميکند:

 چوغلام آفتابم ، هم از آفتاب گويم / نه شبم نه شب پرستم ، که حديث خواب گويم

 چو رسول آفتابم، بطريق ترجمانی  / پنهان از او بپرسم، به شما جواب گويم

 به قدم چو آفتابم ، به خرابه ها بتابم / بگريزم از عمارت ، سخن خراب گويم

من اگرچه سيب شيبم زدرخت بس بلندم / من اگر خراب و مستم ، سخن صواب گويم…

 چه ز آفتاب زادم ، به خدا که کيقبادم/ نه به شب طلوع سازم ، نه ز ماهتاب گويم

     زندگينامه :

 بروايت کتاب " بستان السياحه "، « ولادت باسعادت  مولانا درقبت الا سلام  بلخ من بلاد خراسان درششم ربيع الاول سنه 604 هجری روی نمود.»( مثنوی معنوی وهفت کتاب نفيس ديگر، ص 4 )

نامش محمد ملقب به جلال الدين، درشعر خاموش ( دربسياری غزل ها بطريق اشاره و آوردن اصطلاحات علمی وفلسفی است ) تخلص ميگيرد. لقب خداوندگار را به مناسبت داشتن تسلط کامل برظاهر و باطن مريدان برپايۀ اعتقاد صوفيان، برايش ارزانی داشتند.« شهرتش به رومی يا مولای روم بواسطۀ طول اقامت در آسيای صغير بوده و چون سلجوقيان آن خطه را از امپراتوری روم شرقی منتزع کرده بودند شاخه ای از سلسلۀ سلجوقی که درآنجا استقرار يافت معروف بسلاجقۀ روم شد. »  نام پدرمولانا ، بهاءالدين محمد بن حسين ( 543 -628 هه ق) ويا بهاءالدين ولد ملقب به سلطان العلماء مسکونۀ شهر بلخ و درآنجا صاحب مسند و منبر وخانقا بود و اهل دل به او احترام وحرمت ميگذاشتند.بروايت کتاب مناقب العارفين ( تأليف آن درحدود 718 آغاز وگويا بسال 754 هه ق به پايان رسيده است. " فرهنگ معين")  تأليف شمس الدين احمد افلاکی سلطان العلماء بهاءالدين ولد به علت پيداشدن هراس دردل علاءالدين محمد خوارزمشاه و مکدر ساختن آيينۀ خاطر شاه، توسط امام فخرالدين محمد بن عمر رازی، نسبت به وی ودرنتيجۀ دسته بندی علما به معقول ومنقول، بهاء ولد می رنجد و تصميم به مهاجرت از شهر بلخ ميگيرد.

سلطان العلما در نيشاپور به ديدار شيخ فريد الدين عطار ميرسد، دراين هنگام مولانا پنج  ساله بود (دکترمحمد رضا شفيعی کدگنی درپيشگفتارگزيدۀ غزليات شمس سن مولانا را 13 ويا 14 ذکر کرده است. همينگونه درپيشگفتارکليات شمس تبريزی آمده است که« به حسب روايت حمد الله مستوفی و فحوای ولد نامه در تاريخ هجرت بهاء ولد يعنی حدود سنۀ 618 آنگاه، که مولوی چهاردهمين مرحلۀ زندگانی را پيموده بود ترديد باقی نمی ماند وتوجه مولانا به اسرار نامه و اقتباس چند حکايت ازحکايات آن کتاب درضمن مثنوی اين ادعا را تأييد تواند کرد.)  وشيخ عطار از روی شفقت اسرار نامه را به او بخشش داد. پدر مولانا بعزم رفتن به بيت الله شريف ، از نيشاپور رهسپار بغداد شد واز آنجا به حجاز رفت وپس از ادای مراسم حج دوباره به شام آمد وبعدآ در ارزنجان ( ارمنستان ترکيه)  رحل اقامت گزيد ومدت جهار سال مورد توجه فخرالدين بهرام شاه پادشاه ارزنجان وپسرش علاءالدين داود شاه قرار گرفت. مولانا درسن 18 سالگی بدستور پدر، درشهر لارنده، گوهرخاتون دختر خواجه لالای سمرقندی را به همسری پذيرفت، که حاصل اين ازدواج سه پسر و يک دختر( بهاءالدين محمد معروف به سلطان ولد، علاءالدين محمد، مظفرالدين اميرعالم، ملکه خاتون) بود.بهاءالدين ولد پس از چهارسال بود و باش درشهر ملاطيه وهفت سال اقامت در شهر لارنده، بنا بردعوت وخواهش علاءالدين کيقباد دوازدهمين پادشاه سلسلۀ سلجوقيان روم ، به شهرقونيه آمد. بعد از اندکی بيشتر از دوسال سکونت درآنجا، مرگ سراغش را گرفت ودرسال( 628 هه ق ) بدرود حيات گفت. دراين وقت مولوی درحاليکه 24 سال عمرداشت، براساس تقاضای پادشاه سلجوقی وخواست پيران ومريدان و وصيت پدربه مقصد اشاعۀ تعاليم دينی و عرفانی، برمسند تدريس و وعظ نشست. يکسال سپری شده بود، که سيد برهان الدين محقق ترمذی از زمرۀ شاگردان سابق سلطان العلماء به سال (629 ) به آسيای صغير آمده ودرشهرقونيه بساط ارشاد وتعليم دادن را هموارساخت و از جمله مولانا را آموزش داد ومدت (9) سال باهمدگر درتماس بودند. مولانا به هدف تکميل معلومات وکسب بيشترعلم و کمال، دوسال پس از درگذشت پدر، شهرقوني را به عزم رفتن به شام ترک گفت ومدت سه سال درشهر حلب وچهارسال ديگردردمشق باقی ماند. درحلب درمدرسۀ حلاويه ازحوزۀ درسی مدرس چيره دست کمال الدين ابوالقا سم عمربن احمد معروف به بن العد يم ، فيض فراوان نصيب گرديد. مولوی بعد ازهفت سال دوری، دوباره به شهرقونيه برگشت وطبق وصيت سيد برهان الدين برياضت پرداخت. ازقضای روزگارمحقق ترمذی درسال ( 638 هه ق) وفات يافت و مسئوليت ارشاد وتدريس دردارالملکۀ قونيه بدوش مولانا گذاشته شد و مدت پنج سال(638-642هه ق ) درمدرسۀ علوم اسلامی تدريس کرد ومجلس وعظ وتذکيربرگزارنمود، که به قول دولت شاه سمرقندی، چهارصد نفرطالب العلم از محضرش فيض ميبردند. دراين ايام مولوی علاوه برتدريس قيل و قال مدرسه ، فتوای شرعی نيز می نوشت.

تولد ديگر: همانگونه، که سرايش مثنوی معنوی ، نام مولانای بلخ رادرآسمان شعر جاودانه ساخت، بدين منوال تولد دوباره اش دراثر آشنايی با شمس ونفوذ اين شخصيت خبيرو شوريده برمولوی، صورت گرفت.بروايت مناقب العارفين تأليف شمس الدين احمد افلاکی: «  شمس الدين محمد بن علی بن ملک داد تبريزی (که گويند پدرش اصلآ ازبا ورد خراسان بوده و بتجارت به آذربايگان رفته ) ... درطلب کاملتری سفری شدو سالها گرد بلاد و امصار برآمده ازشهری بشهری راه پيمود و با اهل راز ورياضت انس والفت مينمود پيوسته نمد سياه می پوشيد وهمه جا درکاروانسرای منزل ميکرد وبخدمت چندين ابدال واوتاد و اقطاب رسيده اکابرصورت و معنی را دريافته بود.»     ( نقل از مثنوی معنوی و هفت کتاب نفيس ديگر، ص 9 ) مولوی درسن 38 سالگی با نشستن درپای مريدی شمس ، که ...... 

سخني از جلال‌الدين محمد بلخي

در آدمي عشقي و دردي و خارخاري و تقاضايي هست که اگر صدهزار عالم ملک او شود که نياسايد و آرام نيابد. اين خلق به تفصيل در هر پيشه‌اي و صنعتي و منصبي و تحصيل نجوم و طب و غيرذلک مي‌کنند و هيچ آرام نمي‌گيرند، زيرا آنچ مقصودست به دست نيامده است. آخر معشوق را دلارام مي‌گويند يعني که دل به وي آرام گيرد، پس به غير او چون آرام و قرار گيرد. اين جمله خوشي‌ها و مقصودها چون نردباني است و چون پايه‌هاي نردبان جاي اقامت اوباش نيست، از بهر گذشتن است. خنک او را که زودتر بيدار و واقف گردد تا راه دراز برو کوته شود و درين پايه‌هاي نردبان عمر خود را ضايع نکند.

حق تعالي اگرچه وعده داده است که جزاهاي نيک و بد در قيامت خواهد بودن اما آثار آن دم به دم و لمحه به لمحه مي‌رسد. اگر آدمی‌يي را شادی‌يي در دل مي‌آيد، جزاي آن است که کسي را شاد کرده است و اگر غمگين مي‌شود کسي را غمگين کرده است، اين از ارمغان‌هاي آن عالم است و نمودار روز جزاست تا بدين اندک آن بسيار فهم کنند، هم‌چون که از انبار گندم مشتي گندم بنمايند.

مصطفي (صلوات‌الله عليه) به آن عظمت و بزرگي که داشت، شبي دست او درد کرد، وحي آمد که از تأثير درد دست عباس است که او را اسير گرفته بود و با جمع اسيران دست او بسته بود و اگر چه آن بستن او به امر حق بود، هم جزا رسيد تا بداني که اين قبض‌ها و تيرگي‌ها و ناخوشي‌ها که بر تو مي‌آيد از تأثير آزاري و معصيتي است که کرده‌‌اي، اگر چه به تفصيل تو را ياد نيست (که چه و چه کرده‌‌اي اما از جزا بدان که کارهاي بد بسيار کرده‌اي و تو را معلوم نيست) که آن به دست يا از غفلت يا از جهل يا از هم‌نشين بي‌ديني که گناه‌ها را بر تو آسان کرده است که آن را گناه نمي‌داني. در جزا مي‌نگر که چه قدر گشاد داري و چه قدر قبض داري قطعاً قبض جزاي معصيت است و بسط جزاي طاعت است. آخر مصطفي صلي‌الله عليه و سلم براي آنک انگشتري در انگشت خود بگردانيد، عتاب آمد که تو را براي تعطيل و بازي نيافريديم، که اَفَحَسِبتُم اِنَّما خَلَقناکُم عَبَثا(سوره نور آیه 115) ازين جا قياس کن که روز تو در معصيت مي‌گذرد يا در طاعت .

(فيه ما فيه جلال‌الدين محمد بلخي)

*اگر میخواهی دیگران خوب باشند خودت خوب باش (مثل آینه)

*گشاده دست باش،جاری باش،کمک کن (مثل رود)

*اگر کسی اشتباه کرد آن را بپوشان (مثل شب)

*وقتی عصبانی شدی خاموش باش (مثل مرگ)

*متواضع باش و کبر نداشته باش (مثل خاک)

*با شفقت و مهربان باش (مثل خورشید)

*بخشش و عفو داشته باش (مثل دریا)